آخر هفته یسنا جونم
سلام یسنا جونم
آخر هفته گذشته تقریبا همش مهمونی بودیم.
پنجشنبه که از صبحش رفتیم با مامان جون و خاله
عاطی بیرون و بعدش با خاله عاطی اومدیم خونه ما که من به کندی غذا بدم و بعدش بریم خونه باباجون
اینا.با خاله عاطی تصمیم گرفتیم تا خونه باباجون دوچرخه سواری کنی و تو هم کلی ذوق کردی و کل راه
خاله عاطی دسته دوچرخه ات را گرفته بود و تا خونه باباجون بردت و جالب اینجا بود که تو نه رکاب زده
بودی و نه کاری کرده بودی و فقط دسته دوچرخه را گرفته بودی ، اما وقتی رسیدیم خونه باباجون اینا از دچرخه اومدی پایین و دستاتو کشیدی و گفتی وای چقدر خسته شدم![]()
خیلی باحال بود کارت. بیچاره خاله خسته شده بود اما تو میگفتی من خسته شدم
خلاصه کلی همهمون را خندوندی و خودت هم زدی زیر خنده
عصر پنجشنبه هم با مامان جون و خاله عارفه پیاده رفتیم خونه خاله میترا.آخه شب همه مهمون خاله
میترا اینا بودن و ما رفتیم تا بهشون کمک کنیم.البته فقط نشستیم و با خاله ها حرفیدیم
و تو هم با بچه ها کلی بازی کردی .
روز جمعه هم از صبح زود رفتیم خونه عمه مهدیه اینا و بعدش رفتیم کافی نت پیش فاطمه و بعد دوباره
برگشتیم خونه عمه واسه نهار. بعد نهار تو با عمه با یه عالمه از اسباب بازی رفتین توی حیاط تا آب بازی کنی و اسباب بازی ها را شوشور کنین
عصر هم رفتیم خونه دختر عمه مامان جون واسه دیدین نی نیشون که تازه دنیا اومده و اسمش حسنا بود
شب هم اومدیم خونه و تو با اون همه بازی که طول روز کرده بودی خسته شده بودی و یه عالمه غر زدی
و گریه کردی و تا بالاخره آروم شدی و ساعت ١٢ به سختی لالا کردی قربونت برم


آخر هفته یسنا جونم
